محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

322

مناقب مرتضوى ( فارسي )

شر رفته و گذشته بود يك‌به‌يك عرض نمود و در آن موضع كه كله با امير مكالمه كرده ، مسجدى ساخته ؛ مسمّى به مسجد جمجمه گردانيده‌اند و در آن سرزمين آنقدر اشتهار يافته كه خلق اللّه رفته نماز مىكنند و از قاضى الحاجات حاجات مسئلت مىنمايند . » منقبت : هم در كتاب مذكور از عثمان سنجر منقول است كه : « جماعتى از اهل خراسان نقل كردند كه امير داود پدر سلطان الب ارسلان به ابن سيّد ابو على بن عبد اللّه بن على بن عبد اللّه العلوى تهمتى نهاده او را محبوس ساخته صد هزار دينار گرفت و رنجه مىنمود . شبى از شبها داود امير المؤمنين را در خواب ديد كه شيشهء پر از كافور به دو داده گفت : ابو على را رها كن ، فرزند من است و آنچه از وى گرفته مسترد كن . چون بيدار شد ، واقعهء مذكوره فراموشش گشت . شب ديگر در خواب ديد كه امير بر اسبى نشسته شمشير كشيده مىگويد : به تو نگفته بودم كه سيّد ابو على فرزند من است ؟ او را رها كن . و چهار كس كه موكّل سيّد ابو على بودند ، سر از تن آنها به شمشير جدا كرده طپانچه بر روى داود زد كه نيمه‌اى از ريش او افتاد و تپش گرفت . چون بيدار شد ، ابو على را رها كرده و مالش را به وى داد و فرزندان موكلان را خوانده ، حال پدران ايشان پرسيد . گفتند : درآى در خانه كه سيد ابو على محبوس بود ، امشب كسى سر آنها را از تن جدا كرده . داود گفت : اين خوابى است كه من ديده‌ام و آن راست شده ، خواب را شرح كرد . » منقبت : هم در كتاب مذكور از ابن الزّبير منقول است كه : « از جابر بن عبد اللّه انصارى پرسيدم : از امير المؤمنين هيچ خارقى ياد دارى ؟ گفت : بلى . روزى با چند نفر از صحابه در خدمتش مىرفتيم . فرمود : شما برويد كه من در زير اين درخت كنار دو ركعت نماز مىگزارم . چون روان شديم به نماز مشغول شد . و اللّه ! ديدم درخت را كه همراهى كرد به او در ركوع و سجود و ما در تعجب مانده ايستاديم تا فارغ شد ، گفت : اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد . شاخه‌هاى درخت نيز درود مىخواندند . اللّهمّ العن مبغض محمّد و آل محمّد . شاخه‌ها جمله گفتند : آمين . » منقبت : هم در كتاب مذكور از حارث اعور همدانى منقول است كه : « با امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - به عاقور [ ؟ ] مىرفتم . به درختى رسيديم كه خشك شده بود . امير دست به آن درخت